
آیا تا به حال شده در اوج یک بحث داغ سیاسی یا مذهبی در توییتر یا جمعهای خانوادگی، از خودتان بپرسید: «چرا هرچقدر دلیل و مدرک میآورم، طرف مقابل ذرهای از موضعش کوتاه نمیآید؟» یا شاید از خودتان پرسیده باشید که چرا مغز ما اینقدر مشتاق است دنیا را به دو دستهی «ما» و «آنها» تقسیم کند؟ اگر حس میکنید حقیقت در غبار تعصبات گم شده است، کتاب مغز ایدئولوژیک (The Ideological Brain) نوشتهی لئور اِسمگراد، عصبپژوه و محقق برجسته، میتواند نقشهی راه جدیدی برای درک رفتارهای ما باشد.
این کتاب که با نگاهی عمیق به لایههای پنهان نورولوژی و روانشناسی اجتماعی نوشته شده، به ما میگوید که ریشهی اختلافات ما نه فقط در تربیت یا محیط، بلکه در ساختار فیزیکی مغز ما نهفته است. حالا سؤال مهم این است: آیا در عصر دوقطبیگریهای شدید، این کتاب از آنهایی است که خواندنش برای هر شهروند آگاهی واجب است؟

ما در عصر «اتاقهای پژواک» زندگی میکنیم؛ جایی که الگوریتمهای شبکههای اجتماعی و تمایلات درونی مغزمان، ما را فقط با نظراتی روبرو میکنند که مشابه افکار خودمان است. این موضوع باعث شده که گفتگوهای سازنده جای خود را به نفرتپراکنی و تعصب بدهد. اسمگراد در این کتاب به ما نشان میدهد که ایدئولوژیها صرفاً مجموعهای از باورها نیستند، بلکه نوعی «فناوری ذهنی» برای بقا هستند.
کتاب فقط دربارهی سیاستمداران یا متعصبهای مذهبی نیست؛ این کتاب دربارهی همهی ماست. اگر میخواهید بدانید چرا تغییر دادن نظر یک نفر دربارهی تیم محبوبش یا گرایش سیاسیاش تقریباً غیرممکن است، اسمگراد با قلمی علمی اما روان، پاسخ را به شما میدهد.
ایدهی مرکزی کتاب مغز ایدئولوژیک بر این اصل استوار است که مغز ما برای «کشف حقیقت محض» تکامل نیافته، بلکه برای «بقا در گروه» طراحی شده است. اسمگراد توضیح میدهد که پذیرفته شدن در یک گروه (چه سیاسی، چه مذهبی و چه اجتماعی) برای اجداد ما به معنای مرگ و زندگی بوده است.
از دید اسمگراد، ایدئولوژیها سه نیاز اساسی ذهن انسان را برآورده میکنند:
نیاز به قطعیت: ما دوست داریم جهان قابل پیشبینی باشد.
نیاز به هویت: باورها به ما حس تعلق و معنا میدهند.
نیاز به امنیت روانی: چارچوبهای فکری ثابت، اضطراب ناشی از ابهام را کاهش میدهند.
به همین دلیل، وقتی یک باور به بخشی از هویت ما تبدیل میشود، مغز آن را مانند یک «دارایی ارزشمند» محافظت میکند و حتی در برابر شواهد مخالف مقاومت نشان میدهد.
مغز ما برای کشف حقیقت طراحی نشده، بلکه برای «بقا در گروه» تکامل یافته است. به همین دلیل، تعلق داشتن به یک قبیله فکری، همیشه شیرینتر از پذیرفتن یک حقیقت تلخ و انفرادی است.
یکی از جذابترین بخشهای کتاب، بررسی سازوکارهای روانی و عصبی وابستگی به باورهاست. اسمگراد نشان میدهد که پذیرش یک ایده میتواند در مغز همان مسیرهای پاداشی را فعال کند که در تجربه لذت فعال میشوند.
به زبان ساده، حق دانستن خود حس خوبی ایجاد میکند. این حس مثبت باعث میشود بیشتر به دنبال اطلاعات تأییدکننده باورهای خود برویم — پدیدهای که در روانشناسی به آن «سوگیری تأییدی» گفته میشود.
در عصر شبکههای اجتماعی، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا میکند. الگوریتمها معمولاً محتوایی را به ما نشان میدهند که با دیدگاههایمان هماهنگ است، و همین مسئله میتواند باورهای ما را تقویت و دیدگاهمان را محدودتر کند.
اسمگراد در بخش دیگری از کتاب توضیح میدهد که مغز انسان تمایل طبیعی به دستهبندی افراد به «گروه خودی» و «گروه غیرخودی» دارد. این سازوکار که ریشههای تکاملی دارد، در گذشته برای بقا مفید بوده، اما در دنیای امروز میتواند به تعصب و قطبیسازی اجتماعی منجر شود.
وقتی یک ایدئولوژی با هویت گروهی پیوند میخورد، مخالفت با آن صرفاً اختلاف نظر نیست — بلکه تهدیدی برای هویت فرد تلقی میشود. به همین دلیل بسیاری از بحثها به جای گفتوگوی منطقی، به درگیری احساسی تبدیل میشوند.

لئور اسمگراد فقط به کالبدشکافی مشکل نمیپردازد، بلکه راههایی برای تعدیل این رفتارهای غریزی پیشنهاد میدهد:
۱. تواضع فکری (Intellectual Humility) اولین قدم، پذیرش این واقعیت است که مغز ما خطاکار است. اسمگراد معتقد است تمرینِ گفتنِ «من ممکن است اشتباه کنم»، مدارهای عصبی مربوط به تعصب را ضعیفتر میکند. در فرهنگ ما که گاهی اشتباه کردن مترادف با شکست است، این تمرین میتواند یک انقلاب در روابط اجتماعی باشد.
۲. مواجهه با «دیگری» کتاب پیشنهاد میدهد که به جای خواندنِ مدامِ نظرات همفکرانمان، آگاهانه به سراغ منابعی برویم که با آنها مخالفیم. این کار باعث میشود مغز از حالت «جنگ یا گریز» خارج شده و به مرور زمان، طرف مقابل را نه به عنوان دشمن، بلکه به عنوان یک انسان با دیدگاهی متفاوت ببیند.
۳. تفکر آهسته در برابر واکنش سریع اسمگراد با الهام از مفاهیم روانشناسی شناختی، توصیه میکند در برابر اخبار مهیج یا پیامهای تحریکآمیز سیاسی، بلافاصله واکنش نشان ندهیم. چند لحظه تامل و پرسیدن این سوال که «چرا این خبر حس خشم مرا برانگیخت؟». همین کار میتواند جلوی کنترل شدن ما توسط مدارهای ایدئولوژیک مغز را بگیرد.
در فضای فعلی جامعهی ایران، که دوقطبیهای اجتماعی و سیاسی به شدت پررنگ شده است، درک مفاهیم مغز ایدئولوژیک از نان شب واجبتر است. ما بیش از هر زمان دیگری به درک متقابل نیاز داریم. اسمگراد به ما میآموزد که بسیاری از خشمهای ما ریشه در سیمکشیهای قدیمی مغز دارد که شاید برای دوران غارنشینی مفید بوده، اما برای دنیای پیچیدهی امروز، مانعی برای صلح و پیشرفت است.
داستانسرایی اسمگراد و استفاده از مثالهای ملموس از وقایع تاریخی و آزمایشهای علوم اعصاب، باعث میشود که هنگام خواندن کتاب، مدام با خود بگویید: «آها! پس به خاطر همین بود که آن روز آنطور رفتار کردم!»
فکر میکنید مغز شما به صورت ناخودآگاه بیشتر به دنبال «امنیت و تعلق» است یا «کشف حقیقت به هر قیمتی»؟
💭 منتظر شنیدن نظر شما هستیم: بعد از خواندن این مقاله تجربیات خود را در مورد مقاومت مغزتان در برابر تغییر باورها، پایین همین صفحه برای ما بنویسید.
پاسخ ها