سکانسی در فیلم «پری» هست که بیش از آنکه دیده شود، حس میشود. جایی که خسرو شکیبایی، بیآنکه فریاد بزند یا اغراق کند، اشک میریزد.
برترینها: سکانسی در فیلم «پری» هست که بیش از آنکه دیده شود، حس میشود. جایی که خسرو شکیبایی، بیآنکه فریاد بزند یا اغراق کند، اشک میریزد. اشکی آرام، فروخورده و صادق؛ و همین اکت ساده کافی است تا تمام سرنشینان ماشین، حتی راننده، ناخواسته درگیر شوند. گریه از یک نفر شروع میشود و مثل سیلی همه را با خود میبرد. سکانس، ناگهان از یک لحظه شخصی عبور میکند و به یک سوگ جمعی بدل میشود.
«پری» را داریوش مهرجویی سال ۷۱ ساخت، اما فیلم از آن دست آثاری است که تاریخ مصرف ندارد. هر از چند گاهی، در بزنگاهی نامعلوم، دوباره ارجاعپذیر میشود؛ دوباره دیده میشود و دوباره کار میکند. با گذشت بیش از سه دهه، هنوز هم آن سکانس خاص، قدرتمند است. شاید برای خیلیها، «پری» دقیقاً با همین برش کوتاه به یاد آورده میشود؛ با چهره خیس شکیبایی و سکوتی که سنگینتر از هر دیالوگیست.
امروز، نسبت ما با خسرو شکیبایی در آن سکانس، انگار نسبت آشناتری شده. حس میکنیم هممسیر اوییم. کنار او نشستهایم و با هر تکان، بغضی در گلو بالا میآید. ممکن است در هر قدمی که برمیداریم، اشکی روان شود؛ بغضهای بیمقدمه. گاهی فقط دیدن اشک دیگری کافیست تا سیلابی از چشمهای خودمان رها شود. ما شبیه دومینو شدهایم؛ یک ضربه کوچک روی هم هوارمان میکند.
اما «رهایم کن» سکانسی دارد که با حالوهوای این روزها جفتوجور میشود. شاهین پسرِ ناصر، از دست رفته و تکگویی او مقابل نایب خان - حالا بیشتر از زمانی که سریال پخش شد - درک میشود. او مالامال از خشم است و با لحنی تکاندهنده آن درون آرام را به کناری وانهاده و علیه آن لحظات شورش میکند و تبر به دست میگیرد که زمین و زمان را بهم بدوزد.
برای ناصر، شاهین کوه بلندی بود که نشانی از مرگ در چهرهاش نمایان نبود. در تصورات ناصر، شاهین روزهای روشنی در پیش داشت. مگر داستانهای شرقی چند بار از این چرخه گریختهاند؟ بارها و بارها، روایتها بهجای سُرور، پیراهن غم بر تن کردهاند. قهرمانان پیش از آنکه به مقصد برسند، در میانه راه قربانی شدهاند و پدران و مادران، در سکوت یا فریاد، با فقدان روبهرو شدهاند.
"واسه چی زدی؟ چون من بچه مردم بودم؟" این لحظه از مغزهای کوچک زنگزده خود گویای تمام ماجراست. از جنس دیگریست. برای همین از متن به فرامتن پل زده و در نهایت با "اینا همش مال منه!" به نقطه اوج میرسد. اینجا دیگر روایت تنها معطوف به شاهین (نوید محمدزاده) نیست؛ تبدیل میشود به بازنمایی نسلی که مدام باید توضیح بدهد چرا اینقدر خشمگین است، چرا اینقدر زخمی است و چرا همیشه متهم ردیف اول است!
شاید اقتضای اعتراض در آن لحظه، دقیقاً همین شکلِ بیان بوده. اعتراضی که زبان دیگری بلد نیست، چون فرصت تمرین زبان آرام را هرگز نداشته. شاید اگر صمد، پدر ناتنی شاهین، زمانه را بهتر میشناخت؛ شاید اگر شاهین فرصت زندگی کردن - نه فقط زندهماندن - را پیدا میکرد؛ شاید اگر این «شاید»ها انباشته نمیشدند، لحظه و ثانیه به شکل دیگری رقم میخورد. اما تراژدی دقیقاً همینجاست: همهچیز به «اگر»ها گره خورده و وقتی نوبت به حال میرسد، دیگر راهی جز انفجار باقی نمانده است.
پاسخ ها