
تنور سیاست همیشه در جهان داغ است؛ چه نزدیک به انتخابات ریاستجمهوری یک ابرقدرت باشیم و چه در دل تحولات اجتماعی منطقهی خودمان. سینما در طول تاریخ، همیشه آینهای تمامنما برای بازتاب مفاهیمی مثل قدرت، حکومت، و کشمکشهای اجتماعی بوده است. اگر به دنبال درک عمیقتر این مفاهیم از دریچه دوربین هستید، جای درستی آمدهاید. در این مقاله از «چطور»، به سراغ تاریخ سینما رفتهایم تا ۲۰ تا از بهترین فیلم های سیاسی جذاب و ماندگار را رتبهبندی و معرفی کنیم.
در این نوشته وقتی صحبت از «فیلم های سیاسی» میشود، منظورمان صرفاً فیلمهایی نیست که داستانشان در راهروهای مجلس یا کاخ سفید میگذرد. ما در این لیست، دایره دید وسیعتری داریم.
این فهرست شامل طیف متنوعی از آثار سینمایی است؛ از تریلرهای نفسگیر و طنزهای سیاه گرفته تا درامهای اجتماعی و زندگینامههای تکاندهنده. معیار ما برای انتخاب، فیلمهایی بوده که به شکلی صریح یا حتی در لایههای زیرین خود، به قدرت، مقاومت مدنی، نژاد، مهاجرت، نظارت و عدالت اجتماعی میپردازند. در این میان مهم نیست لوکیشن داستان در واشنگتن باشد، یا تهران، یا الجزیره.

برای تهیه این فهرست جذاب و گنجاندن شاهکارهایی از سینمای اروپا و البته سینمای فاخر ایران، مجبور شدیم تصمیمات بسیار سختی بگیریم و دست به یک انتخاب بیرحمانه بزنیم!</p>
بسیاری از کلاسیکهای بزرگ و استاندارد هالیوودی که معمولاً پای ثابت چنین لیستهایی هستند (آثاری از جان فورد و استیون اسپیلبرگ گرفته تا تریلرهای سیاسی جرج کلونی و الیور استون)، با حسرت کنار گذاشته شدند. چرا؟ تا فضا برای دیده شدن آثار درخشان که نگاهی متفاوت به سیاست دارند، باز شود.
هدف ما این بود که به جای تکرار مکررات، فهرستی ارائه دهیم که نشان دهد سینما چگونه در فرهنگها و نظامهای مختلف، به ابزاری قدرتمند برای نقد قدرت و بازتاب التهابات اجتماعی تبدیل شده است.
این شما و این رتبهبندی ۲۰ شاهکار سیاسی تاریخ سینما.

سه فعال محیط زیست (جسی آیزنبرگ، داکوتا فانینگ و پیتر سارسگارد) نقشهای برای منفجر کردن یک سد برقآبی در اورگان میکشند. این تریلر پرتنش که بیشتر بر دیالوگ و طرح داستان متکی است، ریشه در موج پارانویای سیاسی دهه ۱۹۷۰ دارد. برخلاف اکثر فیلمهای مربوط به بحران آب و هوا، این فیلم تأملی روشنبینانه در مورد ضرورت اقدام در برابر هزینههای یک واکنش رادیکال است. سکانس نفسگیر اجرای مأموریت در شب، فضایی هیچکاکی خلق میکند و ثابت میکند این فیلم ارزش دیدن دارد.

جان سیلس، یکی از مهمترین فیلمسازان سیاسی آمریکا است. سیلس با ریتمهای انعطافپذیر و کنترل و وضوح بینقص، حدود ۳۶ شخصیت مهم مرتبط را دنبال میکند، از جمله ثروتمندان و اقلیتهای محروم، یک شهردار مشکوک، کاسبان املاک، یک فروشنده مواد مخدر، یک پلیس بیثبات، همسر سابقش که مورد آزار قرار گرفته و یک عضو شورای شهر سیاهپوست اصلاحطلب! سیلس خود نقش یک صاحب تعمیرگاه خودروی کثیف را بازی میکند که در کنار سازماندهی جنایات کوچک فعالیت میکند. این یک پرتره دقیق از جامعه شهری آمریکا است که از خشم در مرز انفجار است.

پنج سال قبل از اینکه برابری ازدواج به قانون فدرال تبدیل شود، در حالی که بحث در مورد این موضوع ادامه داشت و مقاومت سیاسی در بسیاری از ایالتها همچنان شدید بود، لیزا چولودنکو کاری آرام اما رادیکال انجام داد. او با انتخاب آنت باینینگ و جولیان مور به عنوان یک زوج همجنسگرا به سراغ مسائل این گروه رفت.

کمتر کارگردانی میتوانست مانند مایک نیکولز بهترین بازی را از بازیگرانش بگیرد. این اثر یک اقتباس بسیار سرگرمکننده از رمان کلیدی درباره کمپین بیل کلینتون در سال ۱۹۹۲ برای نامزدی ریاست جمهوری دموکراتها است.
در کنار بازیهای خوب، فیلمنامهای از الین می که پر از شوخطبعی و طعنههای هوشمندانه فیلم را جذابتر کرده است.. جان تراولتا صداقت مردمی کاندیدایی را که هم اصولگرا و هم عمیقاً در حال رشد است به تصویر میکشد.
فیلم درباره ناسازگاری سیاست و آرمانگرایی است که از طریق چشمان فزاینده سرخورده هنری با بازی آدریان لستر، نمایش داده میشود. اما ماجرای تلختر، ماجرای لیبی است، یک دوست قدیمی که توسط کمپین برای جلوگیری از تاکتیکهای بدنامی استخدام شده است. این فیلم در هر بخش شما را به شکلی شگفتزده میکند.

پر از فساد و رشوه است. آزادی مطبوعات در آن خفه شده، حقیقت تحریف میشود و یک کارگزار قدرتمند سنا، عملاً مهرهی دستنشاندهی یک سرمایهدار ثروتمند است.

شاید در فهرستی از فیلمهای سیاسی مهم، اشاره به قدرت خیرهکنندهی «رابطه» میان ستارههای سینما کمی سطحی به نظر برسد؛ اما حضور زوج رابرت ردفورد و فی داناوی در این تریلر نفسگیر سیدنی پولاک، چنان گیراست که پیچیدگیهای داستان را جبران میکند.
این اثر، یکی از شاخصترین فیلمها در ژانر تریلرهای پارانویایی با مضمون «به هیچکس اعتماد نکن» است که به اعمال کثیف سازمانهای اطلاعاتی آمریکا میپردازد. فیلم حاوی سکانسی تکاندهنده است که اکنون یک کلاسیک سینمایی محسوب میشود: ورود تیمی از قاتلان به یک دفتر مخفی سیا در نیویورک و قتلعام تمام کارکنان.
جو ترنر (با بازی ردفورد)، یک تحلیلگر آرام سازمان، تنها به این دلیل از این مهلکه جان سالم به در میبرد که هنگام حمله برای تهیهی ناهار بیرون رفته بود. اما وقتی با مرکز تماس میگیرد تا درخواست کمک کند، آرامآرام درمییابد که گزارشی که خودش تهیه کرده عامل این کشتار بوده و اکنون این خودِ سیا است که او را مرده میخواهد.

تقریباً نیم قرن طول کشید تا هالیوود بالاخره جرئت کند به سراغ داستان زندگی و میراث مارتین لوتر کینگ برود؛ همین تأخیر طولانی باعث شد که وقتی داوران اسکار این فیلم تاریخی و پرشور را نادیده گرفتند، این بیتوجهی بیشتر توی ذوق بزند.
دیوید اویلوو در نقش دکتر کینگ، بازیای درخشان و در عین حال کنترلشده ارائه میدهد. او این رهبر بزرگ حقوق مدنی را انسانی با اهداف محکم، اما در عین حال فروتن و زمینی نشان میدهد؛ مردی که مدام با خودش کلنجار میرود که آیا روشهایش برای مبارزه با خشونت سیستماتیک علیه سیاهپوستان آمریکا، واقعاً بهترین راه است؟
تصویر راهپیماییهای سال ۱۹۶۵ از شهر سلما برای گرفتن حق رأی، همزمان هم الهامبخش است و هم وحشتناک؛ چرا که حملات بیرحمانهی پلیس و نژادپرستان، تمام تلاش خود را میکنند تا تعهد کینگ و یارانش به «مبارزهی بدون خشونت» را به چالش بکشند و در هم بشکنند.
![]()
از نظام شروع شده بود، کمکم به یک بیداری اخلاقی دردناک برای این مأمور شنود تبدیل میشود. این فیلم به زیبایی نشان میدهد که چگونه هنر و احساسات انسانی میتوانند حتی در بستهترین و سرکوبگرترین نظامهای سیاسی هم روزنهای پیدا کنند و وفاداری کورکورانهی افراد را به چالش بکشند.</div>

این فیلم کلاسیک ساختهی آلن جی. پاکولا، نمونهای عالی از فیلمهای دلهرهآور و پر از سوءظن (تریلرهای پارانویایی) دههی ۷۰ میلادی است. این اثر به خوبی فضای ترس و ناامیدی عمیقی را که جامعهی آمریکا پس از ترور شخصیتهایی مثل جان اف. کندی و مارتین لوتر کینگ تجربه میکرد، بازتاب میدهد.
وارن بیتی در نقش «جو فرادی» بازی فوقالعادهای دارد؛ خبرنگاری سمج که تصمیم میگیرد پروندهی قتل یک سناتور برجسته و کاندیدای ریاستجمهوری را که سه سال پیش ترور شده، دوباره بررسی کند. ماجرا زمانی برای جو جدی و ترسناک میشود که متوجه میشود تمام شاهدان عینی آن ترور، یکییکی به شکلی مرموز کشته شدهاند.
تحقیقات، او را به شرکتی مخوف به نام «پارالاکس» میرساند؛ سازمانی مخفی که در ظاهر نیروی امنیتی استخدام میکند، اما در واقع آدمکشهای حرفهای تربیت میکند. نفوذ جو به داخل این سازمان، داستان را به سمت پایانی میبرد که به طرز تکاندهندهای تاریک و غیرمنتظره است.

شاید هیچ فیلمی در سینمای بعد از انقلاب، نتوانسته باشد به اندازهی آژانش شیشهای ابراهیم حاتمیکیا، فاصلهی عمیق اجتماعی و سیاسیِ دوران پس از جنگ را اینقدر رُک و صریح نشان دهد.
داستان دربارهی «حاج کاظم» است؛ یک رزمندهی سابق که پرویز پرستویی نقشش را به شکلی ماندگار و قدرتمند بازی کرده است. او برای اینکه بتواند همرزم بیمارش را برای درمان فوری به خارج بفرستد، مجبور میشود یک آژانس مسافرتی در تهران را گروگان بگیرد. اما این فیلم، چیزی بسیار فراتر از یک داستان گروگانگیری یا اکشن ساده است.
«آژانس شیشهای» یک رویارویی تمامعیار است؛ جنگی میان آرمانهای خالص دوران دفاع مقدس با واقعیتهای تلخ، کاغذبازیهای اداری و جامعهای که تغییر کرده و دیگر مثل قبل فکر نمیکند. این فیلم، یک فریاد بلند سیاسی علیه فراموش شدن ارزشها و فاصلهای است که بین ایثارگران و جامعهی جدید افتاده؛ اثری که در یک فضای بسته و پر از استرس، تمام تناقضهای آن دوران تاریخی را روی دایره میریزد.

هرکس فکر میکند که دیگر «نژاد» موضوع مهمی در سیاست آمریکا نیست، احتمالاً در سالهای اخیر حواسش به وقایع نبوده است. بهویژه بعد از دوران ریاستجمهوری باراک اوباما؛ زمانی که تنشها و کینهتوزیها نشان داد که رویای «آمریکای بدون تبعیض نژادی»، افسانهای بیش نبوده است.
فیلمهای درخشان زیادی این شکافهای عمیق را بررسی کردهاند؛ اما اگر بخواهیم سراغ اصالت ناب و وحشتی برویم که لحظهبهلحظه بیشتر میشود، نمیتوانیم از اولین فیلم جوردن پیل بگذریم؛ فیلمی که با اعتمادبهنفس فوقالعادهای ساخته شده است.
«برو بیرون» تصویری تند و تیز از نگاه بالا به پایین و خودبرتربینی نخبگان سفیدپوست ارائه میدهد؛ دنیایی ترسناک که در آن، بدن سیاهپوستان مثل یک «کالا» دیده میشود که قرار است پیری و فرسودگی سفیدپوستان را درمان کند. جوردن پیل در این اثر، با زیرکی تمام توانسته تعادلی عجیب میان طنز سیاه، وحشت دلهرهآور و یک نقد اجتماعی تند و گزنده ایجاد کند.

شاید خیلیها ریس ویترسپون را با نقش «ال وودز» در فیلم «قانوناً بلوند» بشناسند؛ اما نقش «تریسی فلیک» در این فیلم، همچنان یکی از شاخصترین و بهیادماندنیترین بازیهای کارنامهی اوست. او در اینجا نقش یک دختر پرانرژی و بهشدت جاهطلب را بازی میکند که مثل یک هیولای توقفناپذیر، برای رسیدن به ریاست شورای دانشآموزی مدرسه، یک کمپین انتخاباتی تهاجمی و بیرحمانه به راه میاندازد.
متیو برودریک هم در نقش معلمی که بازیچهی دست این دانشآموز زرنگ میشود، بازی فوقالعادهای ارائه داده است. او هر چقدر تلاش میکند تا تریسی را پایین بکشد و جلوی جاهطلبیاش را بگیرد، زندگی شخصی و شغلی خودش بیشتر از هم میپاشد.
الکساندر پین، کارگردان فیلم، با مهارتی مثالزدنی از ماجراهای این انتخابات مدرسهای، نامزدهای دردسرساز و ترفندهای زیرزمینیشان استفاده کرده تا با زبانی طنز، نشان دهد که سیاست در دنیای واقعی و مقیاس بزرگتر، چقدر شبیه همین بازیهاست.

کمتر فیلمی در تاریخ سینما توانسته مانند «زِد»، خشم و اعتراض سیاسی را به یک تریلر (فیلم دلهرهآور) نفسگیر و هیجانانگیز تبدیل کند.
داستان این فیلم بر اساس ماجرای واقعی ترور یک سیاستمدار چپگرا در یونان ساخته شده است. «زد» یک کالبدشکافی دقیق و بیپرده از یک حکومت نظامی فاسد است؛ جایی که پلیس با گروههای تندروی راستگرا دستبهیکی میکند و در این میان، یک بازپرس شجاع (با بازی ژان-لوئی ترنتینیان) تلاش دارد تا حقیقت را از میان تاری تنیده از دروغهای دولتی بیرون بکشد.</p>
موسیقی متن کوبندهی میکیس تئودوراکیس و تدوین سریع و پرشتاب فیلم، حس اضطرار و خفقان سیاسی حاکم بر فضا را به شکلی بینظیر به تماشاگر منتقل میکند. «زِد» فقط یک فیلم سینمایی نیست؛ بلکه یک بیانیهی سیاسی آتشین علیه فاشیسم و دیکتاتوری است که متأسفانه، هنوز هم حرفهایش تازه و امروزی به نظر میرسد.

اسپایک لی کارگردان خلاقتر از آن است که بخواهد یک فیلم زندگینامهای معمولی و ساده بسازد. این اثر، تصویری گسترده و باشکوه (مانند یک حماسهی اُپرایی) از این فعال انقلابی حقوق سیاهپوستان ارائه میدهد و عمیقاً به دنیای پیچیدهی ذهنی او و تفاوت میان زندگی خصوصی و چهرهی عمومیاش میپردازد.
دنزل واشنگتن در نقش اصلی، با چنان قدرتی ظاهر شده که نمیتوان انکارش کرد. او به این داستان جان میبخشد؛ داستانی که اساساً دربارهی «از نو ساختنِ خود» با یک ارادهی آهنین است.
مالکوم ایکسی که در این فیلم میبینیم، بر غم، تبعیض، جرم و دوران زندان غلبه میکند تا در نهایت به یک رهبر سیاسی جنجالی تبدیل شود؛ رهبری که با عصبانیت و صراحت، این سوال مهم را مطرح میکند: آیا صرفاً با تصویب قانون، میتوان نابرابری ریشهدار نژادی را اصلاح کرد؟

«آقایان، شما نمیتوانید اینجا دعوا کنید؛ اینجا اتاق جنگ است!» این جملهی معروف را رئیسجمهور آمریکا، مِرکین مافلی، فریاد میزند؛ یکی از سه نقشی که پیتر سلرزِ نابغه در این طنز بزرگِ دوران جنگ سرد، ساختهی استنلی کوبریک، بازی کرده است. این فیلم از ماندگارترین فیلم های سیاسی است.
این فیلم، ترس همیشگی ما از اینکه «نکند کدهای هستهای دست آدم اشتباهی بیفتد» را میگیرد و آن را به یک کمدی سیاه و مضحک تبدیل میکند. بحران اصلی زمانی شروع میشود که یک ژنرال دیوانه به نام جک دی. ریپر (با بازی استرلینگ هایدن) خودسرانه عمل میکند و به ناوگانی از بمبافکنهای بی-۵۲ دستور میدهد که به روسیه حملهی هستهای کنند.
این فیلم یک شوخی بزرگ با ابرقدرتهایی است که در حال شاخوشانه کشیدن برای هم هستند؛ اما بازیگرها نقشهایشان را آنقدر جدی بازی میکنند که حس تعلیق و دلهره هم در فیلم حفظ میشود. در نهایت، اسلیم پیکنز در نقش سرگرد «کینگ» کونگِ تگزاسی، ماندگارترین و نمادینترین لحظهی فیلم را رقم میزند: لحظهای که مثل یک گاوچران، روی یک بمب هیدروژنیِ در حال سقوط سوار میشود!

شاهکار تاریخساز بونگ جون-هو (اولین فیلم غیرانگلیسیزبانی که توانست اسکار بهترین فیلم را ببرد)، شاید دقیقترین و تلخترین کمدی سیاه قرن دربارهی جنگ طبقاتی باشد.
داستان دربارهی خانوادهی فقیر «کیم» است که آرامآرام و با حیلهگری، به داخل زندگی خانوادهی بسیار ثروتمند «پارک» نفوذ میکنند. این ماجرا، یک تصویر بینقص از شکاف عمیق طبقاتی در دنیای مدرن امروزی است.
سیاست در فیلم «انگل»، لابلای شعارها پنهان نشده؛ بلکه در معماری متفاوت خانهها (یکی زیرزمین، دیگری ویلایی لوکس)، در «بو»ی آدمها، و در آن خطوط نامرئی اما عبورناپذیری نهفته است که فقرا را از ثروتمندان جدا میکند. این فیلم نشان میدهد وقتی نردبان پیشرفت در جامعه شکسته باشد، مبارزه برای زنده ماندن میتواند به چه اشکال غمانگیز و خشونتباری دربیاید.

گاس ون سنت، کارگردان فیلم، در این روایت عمیقاً تکاندهنده، تصاویر واقعی و آرشیویِ مستندگونه را با لحظاتی ظریف و شاعرانه ترکیب کرده است. داستان فیلم دربارهی مسیر زندگی و در نهایت، ترور غمانگیز «هاروی میلک» است؛ اولین مردی که در تاریخ آمریکا آشکارا اعلام کرد همجنسگراست و توانست با رأی مردم به یک مقام دولتی برسد.
شان پن در نقش هاروی میلک، اجرایی سرشار از شادی و روحیهی جنگجویانه دارد. میلک در این فیلم، یک انسان آرمانگرا اما در عین حال «اهلِ عمل» نشان داده میشود؛ کسی که با همان تعصب و عدم تحملی مبارزه میکرد که متأسفانه امروز هم هنوز گروههای تندرو را تحریک میکند.
این فیلم، اثری است پر از سرزندگی فوقالعاده، دلسوزی و البته یک خشم سوزان. «میلک» در نهایت، یک ادای احترام قلبی به قدرت فعالیتهای مردمی و تأثیر آنها در تغییر جامعه است.

فی میکند. قدرت اصلی فیلم در این است که هیچکدام از دو طرف را بیدلیل «قهرمانسازی» نمیکند و چهرهای رؤیایی به آنها نمیدهد؛ بلکه نشان میدهد که چگونه فشار و خشونت سیستماتیک استعمارگران، ناچاراً به خشونت متقابل از سوی مردم منجر میشود.</div>

تریلرهای سیاسی دهههای ۱۹۶۰ و ۷۰ آنقدر درخشان بودند که به راحتی میتوانستند کل این فهرست را پر کنند. آلن جی. پاکولا، کارگردان برجسته، سهگانهای معروف دربارهی پارانویا (سوءظن شدید)، نظارت و توطئهها ساخت که با فیلمهای «کلوت» و «نمای پارالاکس» شروع شد؛ اما اوج این سهگانه، همین فیلم است.
این اثر، روایتی دقیق و نهایی از ماجرایی است که در نهایت ریچارد نیکسون، رئیسجمهور آمریکا، را مجبور به استعفا کرد. داستان دربارهی تلاشهای دو خبرنگار سختکوش روزنامهی واشنگتنپست، یعنی باب وودوارد و کارل برنشتاین است که با بازی درخشان رابرت ردفورد و داستین هافمن، موفق شدند پرده از این جنایات بردارند.
این فیلم واقعاً یک شاهکار ماندگار است. اهمیت آن فقط به خاطر نشان دادن فساد و تخلفات دولتی در بالاترین سطح نیست؛ بلکه این فیلم یک نگاه جذاب به نحوهی کارکرد یک «اتاق خبر» واقعی در دوران طلایی روزنامههاست، پیش از آنکه دوران افول رسانههای چاپی آغاز شود.

فرانسیس فورد کاپولا بیشتر شهرت افسانهای خود را مدیون شاهکارهای بزرگی مثل سهگانه «پدرخوانده» و «اینک آخرالزمان» است؛ اما این تریلر (فیلم دلهرهآور) فشرده و نگرانکننده هم قطعاً یکی از مهمترین آثار کارنامهی اوست.
جین هکمن در این فیلم، یکی از بهترین بازیهای عمرش را در نقش یک متخصص شنود و جاسوسیِ تنها و منزوی ارائه داده است؛ کسی که مهارتهایش را به پیمانکاران خصوصی و دولتی میفروشد.
این فیلم محصول دورانی است که بیاعتمادی مردم به سیستم و حکومت، به دلیل جنگ ویتنام و رسوایی واترگیت به اوج رسیده بود. داستان با مهارتی استادانه، تنش را لحظهبهلحظه بیشتر میکند و بحران وجدانِ شخصیت اصلی را نشان میدهد. او همیشه خودش را با این فکر فریب میداد که «من فقط صداها را ضبط میکنم و مسئول اتفاقات بعدی نیستم»، اما حالا این باور ترک برداشته است.
«مکالمه» یک شاهکار تمامعیار است که با گذشت ۵۰ سال، ذرهای از قدرت و تأثیرگذاریاش کم نشده است.
پاسخ ها