تغییر مداوم دلایل و توجیهها برای آغاز یک جنگ، معمولاً نشانه خوبی نیست. تجربه تاریخی ایالات متحده نشان میدهد که هرگاه استدلالهای اولیه برای اقدام نظامی فرو میریزند، جای خود را به دلایل مبهمتر و سیاسیتر میدهند.
خبرفوری: به نقل از ریسپانسیبل استیتکرافت، تهدیدهای اخیر دونالد ترامپ برای حمله نظامی به ایران، در حالی مطرح میشود که حتی رسانههای جریان اصلی آمریکا نیز از «نامشخص بودن مأموریت» و «در حال تغییر بودن توجیهها» سخن میگویند. پرسش کلیدی این است: اگر دلیل جنگ روشن نیست، چرا گزینه نظامی همچنان روی میز قرار دارد؟

یکی از مهمترین پرسشها درباره تشدید لحن واشنگتن علیه تهران این است: «چرا در این مقطع؟» جرقه اولیه این تهدیدها همزمان با اعتراضات گسترده داخلی در ایران زده شد؛ اعتراضاتی که از تهران آغاز شد و به شهرهای دیگر گسترش یافت. ترامپ با حمایت لفظی از معترضان و وعده اینکه «کمک در راه است»، این تصور را ایجاد کرد که آمریکا ممکن است دست به اقدام عملی بزند.
اما این کمک هرگز نرسید. اعتراضات فروکش کرد و هیچ اقدام نظامی هم صورت نگرفت. این فاصله میان لفاظی و عمل، نهتنها برای معترضان ایرانی پیامد روانی منفی داشت، بلکه نشان داد که آمریکا حتی در صورت تمایل، ابزار مؤثری برای کمک نظامی به یک اعتراض مردمی ندارد. در شرایطی که خیابانها ناآرام است، هیچ «هدف نظامی دقیقی» وجود ندارد که بتواند عاملان را بدون آسیب به مردم هدف بگیرد!
یکی از پیامدهای محتمل هرگونه حمله نظامی آمریکا یا اسرائیل به ایران، تقویت موقعیت سیاسی ایران است. تجربه نشان داده که جوامع، حتی در اوج نارضایتی داخلی، در برابر تهدید خارجی بهسمت همبستگی ملی حرکت میکنند. ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست.
چهرههای برجسته اصلاحطلب در ایران، که همزمان خواهان تغییرات اساسی در ساختار سیاسی هستند، بارها تأکید کردهاند که با هرگونه مداخله خارجی مخالفاند. حمله نظامی، مخالفان داخلی را در موقعیتی دشوار قرار میدهد و به ایران این امکان را میدهد که اعتراضها را به «همراهی با دشمن خارجی» نسبت دهد.
برخی در واشنگتن معتقدند که حکومت ایران «در آستانه فروپاشی» است و یک فشار نظامی محدود میتواند ضربه نهایی را وارد کند. این تصور اما تازگی ندارد. در چهار دهه گذشته، تقریباً پس از هر دور اعتراض در ایران، همین تحلیل تکرار شده است.
مسئله فقط فروپاشی نیست، بلکه آنچیزی است که پس از آن میآید. حتی مقامات ارشد آمریکایی نیز در برابر این سؤال پاسخی روشن ندارند. اپوزیسیون ایران فاقد رهبری منسجم و ساختار آماده قدرت است. محتملترین سناریو پس از یک فروپاشی ناگهانی، نه دموکراسی، بلکه نوعی جنگ داخلی یا تشدید امنیتی جامعه خواهد بود. تجربه لیبی، عراق و افغانستان همچنان پیش روی سیاستگذاران است.
دولت آمریکا سه محور اصلی را بهعنوان مطالبات خود از ایران مطرح میکند: برنامه هستهای، توان موشکی و روابط منطقهای. اما هیچکدام از این موارد، بهتنهایی یا در مجموع، توجیهکننده جنگ نیستند.
ایران در حال حاضر غنیسازی فعال ندارد و سابقه پایبندی به توافق هستهای را داشته است. مطالبه توقف دائمی غنیسازی، نه واقعبینانه است و نه فوری. در مورد موشکها، ایران آنها را ابزار بازدارندگی در برابر تهدیدهای خارجی میداند، بهویژه در منطقهای که دیگر بازیگران نیز بهطور گسترده مسلح هستند. در خصوص حمایت از گروههای منطقهای نیز، این روابط اغلب واکنشی به مداخلات و جنگهای دیگر قدرتها بوده است.
پاسخ محتملتر به پرسش «چرا حالا؟» را باید در سیاست داخلی آمریکا جستوجو کرد. در آستانه فشارهای سیاسی و نیاز به نمایش قدرت، بحران خارجی همواره ابزاری وسوسهبرانگیز بوده است. ادعای دستیابی به «دستاوردی بزرگتر از دولتهای قبلی» در قبال ایران، میتواند مصرف داخلی داشته باشد، حتی اگر هزینههای آن در خارج از مرزها پرداخت شود.
در حالی که فضای تهدید و تحریم غالب است، واقعیت این است که ایران بهدلیل فشارهای اقتصادی، انگیزه مذاکره دارد. یک مسیر دیپلماتیک مرحلهبهمرحله — از احیای توافق هستهای تا گفتوگو درباره مسائل منطقهای — همچنان ممکن است. اما تهدید نظامی، نهتنها این مسیر را هموار نمیکند، بلکه آن را مسدود میسازد.
پاسخ ها