آخر هفتهای که گذشت، یکی از اسمهای دوستداشتنی سینما و تلویزیون به خواب ابدی رفت. کم و بیش در سکوت. مراسم بدرقه و دفناش هم خبر زیادی ایجاد نکرد.
برترینها - سیاوش باقی: آخر هفتهای که گذشت، یکی از اسمهای دوستداشتنی سینما و تلویزیون به خواب ابدی رفت. کم و بیش در سکوت. مراسم بدرقه و دفناش هم خبر زیادی ایجاد نکرد. رضا رویگری که اگر اوضاع مثل این روزها نبود و حال مردم حال دیگری بود، لابد خیلی بیشتر برایش مایه میگذاشتیم. میگذاشتند. لابد مرثیههای زیادی برایش مینوشتند.

مرثیهنویسهای حرفهای مطبوعات و فضای مجازی که انگار آمادهاند تا کسی بمیرد و ناگهان دوباره کشفش کنند. دوباره یادشان بیفتد چه یلی بوده! برای رضا رویگری اما کشف دوبارهای در کار نبود. اینترنت خاموش بود و ملت اینستاگرامی نداشتند که عکسهایش را بازنشر کنند و تسلیت بگویند. که تکههای بازیهایش را دوباره مرور کنند و سرود «ایران ایران»اش را هزار بار گوش بدهند. یکجورهایی در بیکسی رفت. در سرما و رخوت این ایام که خیلی از مردم ایران سوگوارند و انگار جایی برای یک عزای تازه نداشتند، برای یک هنرمند قدیمی که مدتها بود به گوشه خانه ساامندان و به زیرشیروانیهای انزوا تبعید شده بود. راستش بعید است خودش هم برای پس از مرگ انتظار دیگری میداشته. البته اگر انتظاری برایش مانده باشد. کسی که خودش هم با خودش آنقدرها مهربان و صمیمی نبود که از دیگران چشمی داشته باشد. اگرچه این سالهای آخر مدام گلایه میکرد که همه فراموشش کردهاند و قدرش را نمیدانند. اما چه قدری. خودش باید قدر خودش را میدانست که زیاد نمیدانست. به خودش رحم زیادی نداشت.
آقای رضا رویگری با آن صدای خوش و آن بروبالا و برورو و موهای پریشان و ابروهای پرپشت مشکی که در جوانی و وقتی قاپش خوب نشسته بود، مهرش به دلهای بسیاری بود. لابد کم نبودند دخترکانی که برای مرد چهارشانه رویاهایشان در خلوت، نامههای پر اشک و نیاز مینوشتند. اما رضا رویگری بلد نبود مثل خیلیها گلیمش را درست و درمان از آب بکشد و برای خودش کیسه بزرگی بدوزد و آبروی زیادی پسانداز کند.
![]()
همان چیزهایی را که داشت و درآورد، خیلی زود و راحت خرج کرد. خیلی ساده دودشان کرد که به هوا بروند. سرمایهای که کم هم نبود. بالاخره خواننده تراز و محبوب دوران انقلاب که بعدش در تلویزیون با برنامههای محبوبی چون محله برو و بیا و محله بهداشت و دهها فیلم و سریال، از عقابها تا اجارهنشینها و بوتیک و مختارنامه، کارنامه پروپیمانی درست کرده بود، چرا باید کارش به جایی بکشد که چند نفر بیایند برایش گلریزان کنند و روی سرش پول بریزند تا دل سنگ آب شود. اگر خودش دست تطاول به خود نگشاده بود که به این روزها نمیرسید. اگر در رفت و آمدهایش در انتخابهایش سختگیر بود و شل نبود. اگر خودش را و مردمش را جدیتر میگرفت و اگرنه در جوانی، حداقل در پیرانه سری به جای میل به لذت، وقتی برای جمع کردن احترام و اعتبار کنار میگذاشت.
خدا رحمتش کند ولی درباره بازیگری که کارش به بازی در «اخراجیها» میکشد و بعدش مجبور به عذرخواهی میشود، بازیگری که همیشه چیزی به خودش بدهکار بود و طی سالها آنقدر وجاهت نیاندوخت که حداقل پس از مرگش سلفیبگیرها بخواهند با تابوتش عکسی به یادگار بیاندازند چه میشود گفت. کسی که در زندگی شخصی و خانوادگی همیشه یک گل از زندگی عقب بود و سرانجامش جز به دلسوزی و حسرت دوستدارانش ختم نشد. بنده خدا.

رضا رویگری در اولین روزهای بهمن مبهوت 1404 چشمها را بست و در روزی برفی به قطعه هنرمندان بهشت زهرا راهی شد تا یاد همهمان بیاندازد که عاقبت به خیری چه نعمتی است. و نسلهای قبلتر بیخود برای کسی دعا نمیکردند. حالا شاید بگوییم وقتی کسی رفته دیگر چه فرقی میکند که چند تا دستهگل سر مزارش بگذارند و چند تا سلبریتی برای بدرقهاش با عینکهای دودی و قیافههای خوابآلود تشریففرما شوند. اما قبول کنیم که فرق میکند این عاقبت به خیری. حتی وقتی که نباشی. وقتی که برای همیشه رفته باشی.
پاسخ ها