
در این مقاله یاد میگیرید که چگونه بهصورت اصولی و از ریشه زندگی خود را اصلاح کنید تا بتوانید به اهدافی که میخواهید برسید.
برخی از افراد بر این باورند که تصمیماتی که ابتدای سال نو میگیریم، اغلب بینتیجه و حتی احمقانهاند. دلیل این نگرش آن است که اکثر مردم مسیر تغییر زندگی را کاملاً اشتباه طی میکنند. علت برخی از تصمیماتی که میگیرند صرفاً این است که دیگران هم چنین میکنند و معنایی سطحی از این امر دارند؛ غافل از اینکه تغییر واقعی الزامات عمیقی دارد و بهراحتی نمیتوانید خودتان را به داشتن نظم یا بهرهوری متقاعد کنید.
اگر شما هم جزو این دسته هستید که تصمیمهایتان اغلب به ثمری نمیرسند، هدف این مقاله انتقاد نیست؛ چرا که آمارها نشان میدهد تعداد اهداف رهاشده همیشه بیشتر از اهداف محققشده است. اما واقعیت این است که تلاش برای تغییر و شکستهای پیدرپی، حقایقی هرچند تلخ برای ما آشکار میکند. شاید تأمل بر زندگیای که از آن رضایت نداریم، بهترین کار برای جهش به سوی وضعیتی بهتر باشد.
چه بخواهید کسبوکاری راه بیندازید، بدن خود را بسازید یا زندگیتان را از بیمعنایی نجات دهید، در اینجا ۷ ایده اساسی درباره تغییر رفتار، روانشناسی و بهرهوری مطرح میشود که احتمالاً پیشازاین نشنیدهاید. توجه کنید در اینجا نگاهی گذرا به این موضوع نخواهیم داشت؛ بلکه نقشهای جامع ارائه میشود که پیشنهاد میکنیم آن را ذخیره یا بوکمارک کنید و برای اجرای پروتکل پایانی آن (که یک روز کامل زمان میبرد) وقت بگذارید.
پاسخ ساده است: زیرا شما هنوز تبدیل به کسی نشدهاید که باید در آن جایگاه باشد. وقتی نوبت به تعیین اهداف بزرگ میرسد، افراد معمولاً روی یکی از دو نگرش موفقیت تمرکز میکنند:
اکثر افراد هدفی سطحی تعیین میکنند و با هیجان اولیه چند هفتهای منضبط میمانند، اما چون فونداسیون شخصیتی آنها تغییر نکرده، بهسرعت به روشهای قدیمی بازمیگردند. برای درک بهتر، به یک بدنساز حرفهای یا یک مدیرعامل موفق فکر کنید. آیا بدنساز برای غذای سالمخوردن جان میکَند؟ خیر. برای او، غذای ناسالمخوردن سخت است. یک مدیرعامل موفق نمیتواند دیر از خواب بیدار شود، زیرا هویت او با سحرخیزی و تلاش گره خورده است.
قانون طلایی: اگر نتیجه خاصی در زندگی میخواهید، باید سبک زندگیای که آن نتیجه را خلق میکند، خیلی پیش از رسیدن به آن نتیجه داشته باشید.

نمیتوان گفت «صبر میکنم تا وزنم کم شود و بعد زندگی کنم». اگر سبک زندگیای را که منجر به کاهش وزن میشود اتخاذ نکنید، به نقطه اول بازخواهید گشت. درکل وقتی هویت تغییر کند، عادات قدیمی منزجرکننده به نظر میرسند.
بسیاری از افراد در جایی که هستند میمانند، زیرا در ناخودآگاه خود «نمیخواهند» آنجا را ترک کنند. «آلفرد آدلر»، روانکاو مشهور، میگوید:
«تنها به حرکت اعتماد کنید. زندگی در سطح رویدادها اتفاق میافتد، نه کلمات.»
برای درک ذهن، باید دانست که تمام رفتارها «هدفگرا» هستند. حتی خاراندن بینی هدفی دارد (رفع خارش). اما اغلب اهداف ناخودآگاه هستند. وقتی کسی وسط روز وقتکشی میکند، هدف ناخودآگاهش «سوزاندن زمان تا مسئولیت بعدی» است.
در سطحی پیچیدهتر، افراد اهدافی را دنبال میکنند که به خودشان آسیب میزند اما توجیهی اجتماعی دارد. مثلاً کسی که کارش را به تعویق میاندازد و میگوید «انضباط ندارم»، در واقع هدفش «محافظت از خود در برابر قضاوت دیگران پس از اتمام کار» است. ماندن در یک بنبست شغلی اغلب نه از سرِ بیچارگی، بلکه برای رسیدن به هدف «امنیت» و «فرار از ریسک شکست» است.
درس اینجا این است که تغییر واقعی نیازمند تغییر اهداف شماست. منظور این است که تعیین یک هدف عملی سطحی نیست، زیرا عمل انجام آن کار، خود در خدمت یک هدف ناخودآگاه است که در واقع دارد به شما آسیب میزند. به عبارت دیگر باید زاویه دید شما تغییر کند. زیرا هدف همین است. یک هدف، تصویری در آینده است که به عنوان لنز ادراک عمل میکند و به شما اجازه میدهد اطلاعات، ایدهها و منابعی را که به شما در رسیدن به آن هدف کمک میکنند، متوجه شوید.
ترس از تغییر ریشه در مکانیسم دفاعی هویت دارد؛ جایی که ذهن هر تهدیدی علیه باورهایش را مانند یک تهدید جانی میبیند. درواقع مهم نیست باورهای فعلی شما از کجا (از خودتان، معلمانتان، والدینتان، دوستان، تبلیغات، یا هر منبع دیگری) آمده است، مهم این است که ذهن شما آنها را باور کرده. دراینباره «ماکسول مالتز»، نویسنده آمریکایی، میگوید:
«اگر ایدهای را پذیرفتهاید و کاملاً متقاعد شدهاید که حقیقت دارد، آن ایده همان قدرتی را بر شما دارد که کلمات هیپنوتیزمکننده بر سوژه دارد.»

اینجاست که میفهمیم چگونه به کسی که امروز هستید تبدیل شدهاید، و چگونه به کسی که فردا خواهید بود تبدیل میشوید. این آناتومی هویت است:
این چرخه از کودکی برای بقا شکل گرفته است. اما خطر آنجاست که بسیاری از افراد با باورهای شرطیشده والدین یا فرهنگ خود زندگی میکنند (مثلاً تعصب روی ایدئولوژیهای سیاسی یا مذهبی). وقتی کسی یا چیزی این هویت را تهدید کند، فرد استرس شدیدی میگیرد. شکستن این چرخه بین مرحله ۶ و ۷، کلید تغییر است.
ذهن انسان در طول زمان از مراحل قابل پیشبینی عبور میکند و هر سطح، کیفیت زندگی متفاوتی را رقم میزند. مدلهای مختلف روانشناسی (مانند سلسلهمراتب مازلو یا رشد ایگو) تکامل ذهن را نشان میدهند. در اینجا خلاصهای از ۹ مرحله رشد ایگو آورده شده است:

اکثر افرادی که به دنبال تغییر هستند، بین مراحل ۴ تا ۸ قرار دارند. حرکت به سطوح بالاتر، نیازمند آگاهی از این الگوهاست. احتمالاً کسانی که به ۸ نزدیکترند، مشغول خواندن این مقاله هستند تا یا چیزی یاد بگیرند یا زمان خود را مضر نگذرانند. کسانی نیز که به ۴ نزدیکترند واقعاً به دنبال تغییر هستند. احساس میکنند برای چیز بیشتری ساخته شدهاند، اما هنوز نمیتوانند از همه چیز سر در بیاورند.
خبر خوب این است که واقعاً مهم نیست در چه مرحلهای هستید، زیرا حرکت از هر مبدأیی از همین الگو پیروی میکند.
«ناوال راویکانت»، سرمایهگذار هندیآمریکایی، میگوید: «هوش یعنی توانایی به دست آوردن آن چیزی که از زندگی میخواهید.»
فرمول موفقیت شامل سه جزء است: اولی عاملیت، دومی فرصت و سومی هوش است. درباره عاملیت و ارادهورزی پیشتر صحبت شد، اما درباره فرصت. شاید نتوان به راحتی گفت که مکان خود را تغییر دهید تا فرصتهای بیشتری بهدست آوردید، بسیاری از افراد چنین امکانی ندارند، اما همچنان نباید از فرصتهای دیجیتال امروزی غافل شد؛ درواقع بسیاری از اوقات مسئله نبودن فرصت نیست، بلکه مشکل به دیدگاه ما برمیگردد.
برای درک این مفاهیم، بهتر است با کلمه سایبرنتیک (Cybernetics) آشنا شوید. سایبرنتیک از کلمه یونانی kybernetikos میآید که به معنای «فرمانراندن» یا «ماهر در فرمانراندن» است؛ همچنین از این کلمه برای «هنر به دست آوردن آنچه میخواهید» استفاده میشود. بنابراین، اگر تعریف ناوال از هوش را قبول کنیم، درک سایبرنتیک به شما کمک میکند بسیار سریعتر به هدف برسید.
سیستم سایبرنتیک (فرد باهوش) مراحل زیر را طی میکند:
شما میتوانید میزان هوش را براساس توانایی سیستم در تکرار و پافشاری با آزمون و خطا قضاوت کنید. یک قایق که از مسیر منحرف شده و به سمت مقصدش اصلاح مسیر میکند؛ یا یک ترموستات که تغییر گرما را حس میکند و روشن میشود؛ یا حتی پانکراس که پس از افزایش قند خون انسولین ترشح میکند، سیستمهای باهوشی هستند.

اما این چه ربطی به کسب آنچه از زندگی میخواهیم دارد؟
افراد با هوش پایین روی مشکل گیر میکنند و جا میزنند. آنها وقتی به یک مانع برخورد میکنند، تسلیم میشوند. مثل نویسندهای که موفق به جذب خوانندگان نمیشود و کنار میکشد. در طرف دیگر، هوش بالا یعنی درک اینکه هر مشکلی در مقیاس زمانی به اندازه کافی بزرگ، قابل حل است. واقعیت این است که شما میتوانید به هر هدفی که ذهنتان را روی آن میگذارید برسید.
وقتی درباره اهداف صحبت میکنم، باید از لنز غایتشناسی (Teleology) یا «کاسموس» در یونانی به آن نگاه کرد: که همه چیز در خدمت یک هدف است. که همه چیز بخشی از یک کل بزرگتر است. اهداف تعیین میکنند که شما دنیا را چگونه میبینید. اهداف تعیین میکنند که شما چه چیزی را «موفقیت» یا «شکست» در نظر میگیرید.
برای اکثر مردم اهدافی در نظر گرفته شده است: برو مدرسه. کار کن. غصه بخور. نقش قربانی را بازی کن و در ۶۵ سالگی بازنشسته شو.
برای باهوشترشدن، باید:
وقتی الگوهای افرادی را که با موفقیت هویت خود را تغییر میدهند مشاهده میکنیم، متوجه میشویم این اتفاق پس از تلنبارشدن تنشها رخ میدهد. بهطور خاص، افراد تمایل دارند از ۳ فاز عبور کنند:
۱. ناهمخوانی: آنها احساس میکنند به زندگی فعلیشان تعلق ندارند و به اندازه کافی از عدم پیشرفتشان کلافه میشوند.
۲. عدمقطعیت: نمیدانند چه چیزی در پیش است، بنابراین یا چیزهای مختلف را تست میکنند، یا گم میشوند و احساس بدتری پیدا میکنند.
۳. کشف: کشف میکنند چه چیزی را میخواهند دنبال کنند.

بنابراین، هدف ما با این پروتکل این است که به شما کمک کنیم به نقطه ناهمخوانی برسید، از میان عدم قطعیت عبور کنید، و کشف کنید واقعاً چه چیزی را میخواهید به دست آورید، آنقدر زیاد که شفافیت آن طاقتفرسا باشد و حواسپرتیها دیگر وزنی نداشته باشند.
این پروتکل شامل سه بخش (صبح، ظهر، شب) است که باعث میشود فرد به اکتشاف برسد. برای اجرای آن یک روز کامل زمان بگذارید و حتماً از قلم و کاغذ استفاده کنید.
در این مرحله باید انگیزههای پنهان کشف شوند. ۱۵ تا ۳۰ دقیقه وقت بگذارید و به تکتک سؤالات زیر پاسخ دهید:
سؤالاتی برای خلق چشماندازی که نمیخواهید به آن برسید:
سؤالاتی برای خلق چشماندازی که میخواهید به آن برسید:

در طول روز، روی هر چیزی که در بخش اول نوشتید تأمل کنید. شما با انجامدادن همان کارهای تکراری، تا آخر عمرتان تغییر نخواهید کرد. باید آگاهانه الگوی قدیمی را بشکنید. آلارم یا ریمایندرهایی در گوشی تنظیم کنید تا در ساعات مختلف روز این سؤالات را از خود بپرسید:
در پایان روز، اگر مراحل قبلی را درست انجام داده باشید، مسلماً بینشها و حقایقی از خودتان به دست آوردهاید؛ حالا روی این پرسشها درنگ کنید:

تعیین اهداف:
با سازماندهی بینشها در ۶ جز، زندگی تبدیل به بازیای میشود که معتاد آن خواهید شد. برای ایجاد این «بازی زندگی»، ۶ مؤلفه زیر را روی کاغذ بیاورید تا دنیای کوچک خودتان را خلق کنید:
این ساختار مانند یک میدان نیرو است که ذهن را از حواسپرتی در امان نگه میدارد و فرد را در مسیر وسواسگونهای به سمت موفقیت قرار میدهد. هرچه بیشتر بازی کنید، این نیرو قویتر و تبدیل به هویت جدید شما میشود.
پاسخ ها